بچه که بودیم، ثانیه به ثانیه لحظه ها را زندگی می کردیم
لذت هایمان را با تغییر فصل ها منطبق می کردیم
تنها غصه‌مان صبح شنبه و مشق‌های تلنبار شده بود

بزرگتر که شدیم، لحظه‌ها و ثانیه‌ها و ساعت‌ها بی‌ارزش شدند
زندگی کردن یادمان رفت
آغوش مادر یادمان رفت
یادمان رفت روزی میرسد 
که دستهایمان بهانه ی دستهای پینه بسته مردی را می‌گیرند
که جوانیش را سختی ها دزدیدند 

یادمان رفت خیس شدن زیر باران همان لذت بچگی را دارد 
یادمان رفت هیچ چیز و هیچ کس 
روزهای رفته را برایمان هدیه نمی آورد...

❣دل‌خوشی هایتان مستدام