, متنی زیبا با نام «جرأت کن» نوشته «دکتر استیو مارابولی»

وقتی روز جدیدی شروع می شود، جرأت کن و قدرشناسانه تبسمی کن؛

وقتی به تاریکی رسیدی، جرأت کن و اوّلین کسی باش که شمعی روشن می کند؛

وقتی بی عدالتی وجود دارد، جرأت کن و اوّلین کسی باش که آن را محکوم می کند؛

وقتی به دشواری برخوردی، جرأت کن و به کارت ادامه بده؛

وقتی به نظرت می رسد زندگی دارد به زمینت می زند، جرأت کن و با مشکل بستیز؛

وقتی احساس خستگی و ناامیدی می کنی، جرأت کن و به راهت ادامه بده؛

وقتی زمانه سخت می شود، جرأت کن و از آن سخت تر شو؛

وقتی پایان یک عشق آزارت می دهد، جرأت کن و دوباره عاشق شو؛

وقتی کسی را در رنج دیدی، جرأت کن و او را التیام بده؛

وقتی کسی را دیدی که گم شده است، جرأت کن و راه را به او نشان بده؛

وقتی دوستی به زمین افتاد، جرأت کن و اوّلین کسی باش که دستش را به سویش دراز می کند؛

وقتی احساس شادمانی می کنی، جرأت کن و دل کسی را شاد کن؛

جرأت کن و به بهترین کسی که می توانی، تبدیل شو؛

جرأت کن..

 


یه وقتایی هم هست
که بعدِ چند ساعت
متوجه ِ ناخن شکسته شده ،
خراش کوچیک پشت دستت و یا جای کبودی ِ یه ضربه روی بدنت می شی ...
جالب اینجاست
که تا قبل از دیدنشون درد و حس نمی کردی
و حتی یادت نمیاد
که این زخم ها بخاطر چی بوده !
اما حالا حسش می کنی
بهش نگاه می کنی
و با یه فلش بک می تونی حدس بزنی
که واسه چی بوده ...
این  حکایت خیلی از رابطه هاست
 وقتی که بعد از مدت ها از اون ادم فاصله می گیریم
تازه چشممون به زخم ها و بریدگی های روحمون می افته!
تازه دردش رو حس می کنیم و
می تونیم
اندوه هایی رو که با بودن های غلط به خودمون تحمیل کردیم
 رو به یاد بیاریم!
کاش زودتر ببینیمشون!
 کاش زودتر حسشون کنیم...
تا تبدیل به یه غده ی سرطانی
بدون درد نشن
و بی صدا درونمون رشد نکنن.
 گاهی وقت ها
 درد!
بهترین نعمته.

دشمن طاووس

 

طاووسی در دشت پرهای خود را می‌کند و دور می‌ریخت. دانشمندی از آنجا می‌گذشت، از طاووس پرسید : چرا پرهای زیبایت را می‌کنی؟ چگونه دلت می‌آید که این لباس زیبا را بکنی و به میان خاک و گل بیندازی؟ پرهای تو از بس زیباست مردم برای نشانی در میان قرآن می‌گذارند. یا با آن باد بزن درست می‌کنند. چرا ناشکری می‌کنی؟


طاووس مدتی گریه کرد و سپس به آن دانشمند گفت: تو فریب رنگ و بوی ظاهر را می‌خوری. آیا نمی‌بینی که به خاطر همین بال و پر زیبا، چه رنجی می‌برم؟ هر روز صد بلا و درد از هرطرف به من می‌رسد. شکارچیان بی رحم برای من همه جا دام می‌گذارند. تیر اندازان برای بال و پر من به سوی من تیر می‌اندازند. من نمی‌توانم با آنها جنگ کنم پس بهتر است که خود را زشت و بد شکل کنم تا دست از من بر دارند و در کوه و دشت آزاد باشم. این زیبایی، وسیله غرور و تکبر است. خودپسندی و غرور بلاهای بسیار می‌آورد. پر زیبا دشمن من است. زیبایان نمی‌توانند خود را بپوشانند. زیبایی نور است و پنهان نمی‌ماند. من نمی‌توانم زیبایی خود را پنهان کنم، بهتر است آن را از خود دور کنم.

 

در مدرسه از من پرسیدند وقتی بزرگ شدی می خواهی چه (کاره) شوی، پاسخ دادم "خوشحال"
به من گفتند که سوال را درست متوجه نشده ای، در جواب گفتم شما زندگی را درست متوجه نشده اید.
جان لنون

 

 

مدادرنگی هایت رابردار
امروز قلبت راعاشقتر رنگ کن
آسمان دلت را آبی تر و خط لبخندت را عمیق تر!
امروز لحظاتت را ازنگاه خدا نقاشی کن و رنگهایی روح نواز برآن بزن!