جزیره سرسبز و پر علف است که در آن گاوی خوش خوراک زندگی می‌کند. هر روز از صبح تا شب علف صحرا را می‌خورد و چاق و فربه می‌شود. هنگام شب که به استراحت مشغول است یکسره در غم فرداست.آیا فردا چیزی برای خوردن پیدا خواهم کرد؟ او از این غصه تا صبح رنج می‌برد و نمی‌خوابد و مثل موی لاغر و باریک می‌شود.

 

صبح صحرا سبز و خُرِّم است. علفها بلند شده و تا کمر گاو می‌رسند. دوباره گاو با اشتها به چریدن مشغول می‌شود و تا شب می‌چرد و چاق و فربه می‌شود. باز شبانگاه از ترس اینکه فردا علف برای خوردن پیدا می‌کند یا نه؟ لاغر و باریک می‌شود. سالیان سال است که کار گاو همین است اما او هیچ وقت با خود فکر نکرده که من سالهاست از این علف‌‌زار می‌خورم و علف همیشه هست و تمام نمی‌شود، پس چرا باید غمناک باشم؟
*تفسیر داستان: گاو، رمزِ نفسِ زیاده طلبِ انسان است و صحرا هم این دنیاست.
منبع:داستان های مثنوی معنوی

 


موضوعات مرتبط: داستانی

تاريخ : پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 23:44 | نویسنده : فهیمه |
 

 

 از عقابی پرسیدند:
آيا ترس به زمين افتادن را نداری؟
عقاب لبخند زد و گفت :
من انسان نيستم كه با كمی به بلندی رفتن تكبر كنم!
من در اوج بلندی نگاهم هميشه به زمين است ...


موضوعات مرتبط: عمومی ، اس ام اس

تاريخ : پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 23:42 | نویسنده : فهیمه |
 

چهار مادر به همراه فرزندان خود در یک جشن تولد کوچک شرکت کرده‌اند. کودکان شرکت‌کننده در این جشن، ۱، ۲، ۳ و ۴ ساله هستند. این مراسم، جشن تولد فرزند یلدا بوده است. رضا، بزرگترین کودک شرکت‌کننده در این جشن نبود. الهه یک سال پیش صاحب دختری به نام مهناز شد. جشن تولد بعدی فرزند باران، سومین جشن تولد او خواهد بود. یکتا بزرگتر از دانیال است. فرزند یگانه، بزرگترین کودک این مراسم و دانیال از فرزند باران بزرگتر است.

 

با توجه اطلاعات بالا نام مادر، فرزند و سن فرزند را تعیین کنید.

↓↓↓↓

↓↓↓↓

↓↓↓↓

↓↓↓↓

↓↓↓↓

↓↓↓↓

↓↓↓↓

↓↓↓↓

↓↓↓↓

↓↓↓↓

↓↓↓↓

↓↓↓↓

↓↓↓↓

↓↓↓↓

↓↓↓↓

↓↓↓↓

↓↓↓↓

پاسخ معما: مادر: الهه | فرزند: مهناز : یک‌ ساله مادر: باران | فرزند: رضا : دو ساله مادر: یلدا | فرزند: دانیال : سه ساله مادر: یگانه | فرزند: یکتا : چهار ساله

 

 


موضوعات مرتبط: عمومی

تاريخ : پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 23:34 | نویسنده : فهیمه |
 

 

بر خاکی نشسته بودم
که خدا آمد و کنارم نشست!
گفت: مگر کودک شده ای، که با خاک بازی ميکنی!
گفتم: نه! ولی...
از بازی آدمهايت خسته شده ام!
همان هايی که حس می کنند هنوز خاکم
و روح تو در من دَميده نشده
من با اين خاک بازی ميکنم، تا آدمهايت را بازی ندهم!
خدا خنديد...
پرسيدم خدايا
چرا از آتش نيستم!؟
تا هر که قصد بازی داشت را بسوزانم!
خدا اما ساکت بود!
گويا از من دلخور شده بود!
گفت:
تو را از خاک آفريدم
تا بسازی، نه بسوزانی...!
تو را از خاک از عنصری برتر ساختم
از خاک ساختم
که با آب گل شوی و زندگی ببخشی...
از خاک که اگر آتشت بزنند
باز هم زندگی ميکنی و پخته تر ميشوی...
با خاک ساختمت تا همراه باد برقصی...
تو را از خاک ساختم
تا اگر هزار بار آتش و آب و باد تو را بازی داد
تو برخيزی...
سر برآوری...
در قلبت دانهٔ عشق بکاری...
و رشد دهی و از ميوهٔ شيرينش لذت ببری...
تو از خاکی
پس به خاکی بودنت ببال
و من هيچ نداشتم برای گفتن به خدا!

 


موضوعات مرتبط: مذهبی - ادبی

تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ | 16:10 | نویسنده : فهیمه |
 

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ | 14:53 | نویسنده : فهیمه |
 

 

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان!» لبخند زد.

پرسیدم: «چرا می خندی؟»

پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»

پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»

پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز !!!»


موضوعات مرتبط: مذهبی ، داستانی

تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ | 14:52 | نویسنده : فهیمه |
 

 

روزی داروغه بغداد در اجتماعی که بهلول در آن حضور داشت، گفت: تاکنون هیچ کس نتوانسته است مرا گول بزند.

 

بهلول گفت: گول زدن تو چندان کاری ندارد، ولی به زحمتش نمی ارزد. داروغه گفت: چون از عهده ات خارج است، این حرف را می زنی و الا مرا گول می زدی.

 

بهلول گفت: حیف که الان کار دارم و الا ثابت می کردم که گول زدنت کاری ندارد. داروغه گفت: حاضری بروی کارت را انجام بدهی و فوری برگردی؟

 

بهلول گفت: بله به شرط آن که از جایت تکان نخوری.

 

داروغه قبول کرد و بهلول رفت و تا چندین ساعت داروغه را معطل کرد و بالاخره بازنگشت.

 

داروغه پس از این معطلی شروع به غر زدن کرد و گفت: این اولین باری است که این دیوانه مرا گول زد.


موضوعات مرتبط: طنز ، داستانی

تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ | 14:50 | نویسنده : فهیمه |
 

 

معما:  شخصي تخم مرغ را دانه اي 700 ريال خريد و دانه اي 500 ريال فروخت و سرانجام ميليونر شد!
چطور چنين چيزي ممكن است؟!

 

******

******

******

******

******

******

******

******

******

 

جواب معما:

او ابتدا ميلياردر بود ، اما در اثر زيانهاي پي در پي ، بخشي از دارائيش را از دست داده و ميليونر شد.

 


موضوعات مرتبط: عمومی

تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ | 14:48 | نویسنده : فهیمه |
 

 


موضوعات مرتبط: عمومی

تاريخ : جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ | 22:58 | نویسنده : فهیمه |
 

 

روزی حضرت موسی به خداوند عرض کرد: ای خدای دانا وتوانا ! حکمت این کار چیست که موجودات را می‌آفرینی و باز همه را خراب می‌کنی؟ چرا موجودات نر و ماده زیبا و جذاب می‌آفرینی و بعد همه را نابود می‌کنی؟

خداوند فرمود : ای موسی! من می‌دانم که این سوال تو از روی نادانی و انکار نیست و گرنه تو را ادب می‌کردم و به خاطر این پرسش تو را گوشمالی می‌دادم. اما می‌دانم که تو می‌خواهی راز و حکمت افعال ما را بدانی و از سرّ تداوم آفرینش آگاه شوی. و مردم را از آن آگاه کنی. تو پیامبری و جواب این سوال را می‌دانی. این سوال از علم برمی‌خیزد. هم سوال از علم بر می‌خیزد هم جواب. هم گمراهی از علم ناشی می‌شود هم هدایت و نجات. همچنانکه دوستی و دشمنی از آشنایی برمی‌خیزد.
آنگاه خداوند فرمود : ای موسی برای اینکه به جواب سوالت برسی، بذر گندم در زمین بکار. و صبر کن تا خوشه شود. موسی بذرها را کاشت و گندمهایش رسید و خوشه شد. داسی برداشت ومشغول درو کردن شد. ندایی از جانب خداوند رسید که ای موسی! تو که کاشتی و پرورش دادی پس چرا خوشه‌ها را می‌بری؟ موسی جواب داد: پروردگارا ! در این خوشه‌ها، گندم سودمند و مفید پنهان است و درست نیست که دانه‌های گندم در میان کاه بماند، عقل سلیم حکم می‌کند که گندمها را از کاه باید جدا کنیم. خداوند فرمود: این دانش را از چه کسی آموختی که با آن یک خرمن گندم فراهم کردی؟ موسی گفت: ای خدای بزرگ! تو به من قدرت شناخت و درک عطا فرموده‌ای.
خداوند فرمود : پس چگونه تو قوه شناخت داری و من ندارم؟ در تن خلایق روحهای پاک هست، روحهای تیره و سیاه هم هست . همانطور که باید گندم را از کاه جدا کرد باید نیکان را از بدان جدا کرد. خلایق جهان را برای آن می‌آفرینم که گنج حکمتهای نهان الهی آشکار شود.
*خداوند گوهر پنهان خود را با آفرینش انسان و جهان آشکار کرد پس ای انسان تو هم گوهر پنهان جان خود را نمایان کن.


موضوعات مرتبط: داستانی

تاريخ : دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ | 16:26 | نویسنده : فهیمه |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.