آنکس که بدم گفت بدی سیرت اوست

وانکس که مرا گفت نکو خود نیکوست

حال متکلم از کلامش پیداست

از کوزه همان برون تراود که در اوست

 

 


موضوعات مرتبط: ادبی

تاريخ : دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ | 23:29 | نویسنده : فهیمه |
 

 

  ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺪﺭﯼ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﺮﮒ ﮔﻔﺖ: ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﺩﺍﺭﻡ امیدوارم ﺑﻪ ﺍﯾﻦ  

 

          ﺳﻪ ﻭﺻﯿﺖ ﻣﻦ ﺗﻮﺟﻪ ﮐﻨﯽ. 

  1.ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻣﻠﮑﯽ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪﺳﺮﻭ ﺭﻭﯾﺶ ﺑﮑﺶ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭش.      

  2.ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ ﺳﻌﯽ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﯽ .   

  3.ﺍﮔﺮ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﯾﺎ ﺍﻓﯿﻮﻧﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﯽ ﺑﺎ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺴﺎﻟﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻦ  !

ﻣﺪﺗﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﭘﺪﺭ، ﭘﺴﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺧﺎﻧﻪﭘﺪﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ 

 ﭘﺲ ﺑﻪﻧﺼﯿﺤﺖ ﭘﺪر ﺁﻥ ﻣﻠﮏ ﺭﺍ ﺳﺮ ﻭ ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺩﯾﺪﺧﺎﻧﻪ  

ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺯﯾﺒﺎ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺣﯿﻒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻔﺮﻭﺷﺪ ﭘﺲﻣﻨﺼﺮﻑ ﺷﺪ.ﺑﻌﺪ ﺧﻮﺍﺳﺖ 

 ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﺪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﭘﺮﺱ ﻭ ﺟﻮﯼﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﻬﺮ ﺭﺍ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ . 

ﺩﯾﺪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺮﺍﺑﻪ ﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻋﻠﺘش را ﭘﺮﺳﯿﺪﮔﻔﺖ:ﻫﻤﻪ ﺩﺍﺭﺍﯾﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ!ﺩﺭ  

ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺑﻪ ﻋﻤﻖ ﻧﺼﺎﯾﺢ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﯽ ﺑﺮﺩ.و میخواستﺑﺎ ﻣﺮﺩ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﯾﮑﯽ  

ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﺶﺑﻮﺩ ﺩﻭﺩ ﺭﺍ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﻨﺪ ﻭ شروع هم كرد و اتفاقاً معتاد قابلى هم شد   

و...... خراب کرد ........داستان ما  رو رفت

 

 


موضوعات مرتبط: داستانی

تاريخ : دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ | 23:24 | نویسنده : فهیمه |
 

مرد پلیدی، درآستانه مرگ، کنار دروازه ی دوزخ به فرشته ای برمی خورد. فرشته به او می گوید: فقط کافی است در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی، و همان یاری ات می کند. خوب فکر کن. مرد به یاد می آورد که یک بار، هنگامی که در جنگلی راه می رفت، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند. فرشته لبخند می زند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می آید. تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند. گروهی از محکومان دیگر نیز از تار عنکبوت استفاده می کنند و شروع می کنند به بالا رفتن از آن. اما مرد، از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمی گردد و آنها را هل می دهد. در همین لحظه، تار پاره می شود، و مرد بار دیگر به دوزخ برمی گردد… صدای فرشته را می شنود که: افسوس، خودخواهی ات تنها کار خوبی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد…

 

 


موضوعات مرتبط: مذهبی ، داستانی

تاريخ : دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ | 23:21 | نویسنده : فهیمه |
 

 

آهای سیزدتون بدر

دشمناتون در به در

رفقاتون گل به سر

گرفتاریاتون زود بدر

خوشیهاتون هزار برابر

.

.

.

ساقی گل و سبزه بس طربناک شده ست / دریاب که هفته‌ی دگر خاک شده ست

می نوش و گلی بچین که تا در نگری / گل خاک شده ست و سبزه خاشاک شده ست

(با آرزوی روزی شاد در کنار طبیعت)

.

.

.

نمی دونم چی شد سیزده بدر شد / گوشم از جیغ و داد و نعره کر شد

به یاد تعطیلات رفته از دست / غم و غصه کنارم همسفر شد

از آجیل شب عید مونده تخمه / تموم پسته ها زیر و زبر شد

رو پیچ و تاب سبز سبزه ی عید / گره از بخت ما هم کور تر شد

عروس تنگ من ، زندانی عید / از آن قصر بلوریش به در شد

دروغ سیزده هر ساله ی ما / عجب عیدی به نیکویی بسر شد !

.

.

.

با سلام

کلاسهای آموزشی سبزه گره زنی آغاز شد !

گره ازدواج

گره کنکور

گره جدایی !

گره ملوانی !

دوبل گره !

گره کور !

با تضمین بروارده شدن آرزو !

(گارانتی تا سیزده سال بعد !)

.

.

.

به غروب 13بدر فک کن  . . .

(ستاد زهرمار سازی عید) !

.

.

.

رو پیچ و تاب سبز سبزه ی عید

گره از بخت ما هم کور تر شد

دروغ سیزده هر ساله ی ما

عجب عیدی به نیکویی بسر شد !

.

.

.

 

سبزه رو از سفره بگیر / ماهی را با خودت بیار

وقتشه بیرون بزنیم / سیزدهمین روز بهار

 


موضوعات مرتبط: اس ام اس

تاريخ : دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ | 23:17 | نویسنده : فهیمه |
 

 

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم!
گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.
گفتند:...
آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید
گفت:آری جزء نخست اعتماد بر خدای عزوجل است.

دوم آنچه مقدر است بودنی است.

سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.

چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم.

پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.

ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت.

 


موضوعات مرتبط: داستانی

تاريخ : جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ | 23:21 | نویسنده : فهیمه |
 

 



تاريخ : جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ | 23:19 | نویسنده : فهیمه |
 

 

باز عالم و آدم و پوسیده گان خزان و زمستان خندان و شتابان به استقبال بهار میروند تا اندوه زمستان را به فراموشی سپارند و کابوس غم را در زیر خاک مدفون سازند و آنگه سر مست و با وجد و نشاط و با رقص و پایکوبی با ترنم این سرود طرب انگیز نو روز و جشن شگوفه ها را بر گزار می نمایند ـ

تبریک میگم عیدتونو

 

ایشالا سالی بسیار خوب داشته باشین

 



تاريخ : یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ | 23:41 | نویسنده : فهیمه |
 

 

جمله تصویر ها زیبا و مفهومی

 


موضوعات مرتبط: عمومی

تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 14:46 | نویسنده : فهیمه |
 

 

با كاروان یاران به سوى دمشق رهسپار شدیم. به خاطر موضوعى از آنها ملول و دلتنگ شدم. تنها سر به بیابان بیت المقدس نهادم و با حیوانات بیابان مانوس شدم. سرانجام در آنجا به دست فرنگیان اسیر گشتم. آنها مرا به طرابلس (یكى از شهرهاى شام) بردند و در آنجا در خندقى همراه یهودیان به كار كردن با گل گماشتند. تا اینكه روزى یكى از رؤساى عرب كه با من سابقه اى داشت از آنجا گذر كرد، مرا دید و شناخت.
پرسید: اى فلان كس! چرا به اینجا آمده اى؟ این چه حال پریشانى است كه در تو مى نگرم؟

گفتم : چه گویم كه گفتنى نیست.

 

همى گریختم از مردمان به كوه و به دشت كه از خداى نبودم به آدمى پرداخت قیاس كن كه چه حالم بود در این ساعت كه در طویله نامردمم بباید ساخت پاى در زنجیر پیش دوستان به كه با بیگانگان در بوستان

 

دل آن سردار عرب به حالم سوخت و به من رحم كرد و ده دینار داد و مرا از اسارت فرنگیان نجات بخشید و همراه خود به شهر حلب آورد و دخترش ‍ را به همسرى من درآورد و مهریه اش را صد دینار قرار داد. پس از مدتى آن دختر بدخوى با من بناى ناسازگارى گذاشت، زبان دراز كرد و با رفتار ناهنجارش زندگى مرا بر هم زد.

 

زن بد در سراى مرد كنو هم در این عالمست دوزخ او زینهار از قرین بد، زنهار وقنا ربنا عذاب النار

خلاصه اینكه: آن زن زبان سرزنش و عیبجویى گشود و همچنان مى گفت: مگر تو آن كس نیستى كه پدرم تو را از فرنگیان خرید و آزاد ساخت؟
گفتم: آرى. من آنم كه پدرت مرا با ده دینار از فرنگیان خرید و آزاد نمود، ولى به صد دینار مهریه، گرفتار تو ساخت.

شنیدم گوسفندى را بزرگى رهانید از دهان و دست گرگى

 

شبانگه كارد بر حلق بمالید روان گوسفند از وى بنالید.

كه از چنگال گرگم در ربودى چو دیدم عاقبت، خود گرگ بودى

 

 


موضوعات مرتبط: داستانی

تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 14:38 | نویسنده : فهیمه |
 

 

دمت تو که مارو توی خونه تکونی دلت دور نریختی گرم . . . منم سعی می کنم که زیاد جا نگیرم !

 

 

به مناسبت نزدیکی سال تحویل و خانه تکانی، لطفاً فراموش نفرمایید، اگر خانه دلمان از یاد غیر خدا خانه‌تکانی نشود، شدیداً ول معطلیم.

 

 

دختر گلم یه دقیقه میای کارت دارم ؟!؟ دخترم خدا خیرت بده یه دقیقه بیا ! چه دختری دارم من ، مامان جان بیا یه دقیقه ! و سایر جملاتی نظیر آن چه گفته شد … با توجه به نزدیک شدن به روزهای پایانی سال و با توجه به خطر جدی خونه تکونی ، در صورت شنیدن هر کدام از این الفاظ توسط مادرتان سریعا محل را ترک نموده (حتی شده از پنجره بپرین پایین) و ترجیحا تا ۱ هفته به محل مذکور مراجعه نفرمایید!!! لطفا این اخطار را جدی بگیرید ، یکی جدی نگرفت تا الان ۴ تا فرش شسته !!! شسته که میگماااااااااااا !!!

 

 

فرارسیدن ماه خرید هول هولکی بدو بدوهای الکی بشور و بسابهای بیخودکی شستو شوهای زیادکی برتمام بزرگ بانوان ایرانی دست تنها مبارک ....

 

 

 

آسمان را می خواهم برای عبور . جاده باریک است ! ماه را می خواهم برای نور را تاریک است ! تو را می خواهم برای نظافت عید نوروز نزدیک است ! شمایی که تو خونه تکونی سنگ تموم میزاری، گاهی هم یه عنایتی به دلت داشته باش!! زشته این همه کینه و زشتی رو یه جا نگه داشتی

 

 

گاهی اوقات تمیز کردن یعنی: چپاندن لوازم و اسباب در جایی که کمتر تو دید باشه!

 

 

اونقدری که من واسه شستن فرشهای خونه پارو زدم واسه تایتانیک پارو زده بودم الان غرق نمیشد !

 


موضوعات مرتبط: جوک ، اس ام اس

تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ | 14:36 | نویسنده : فهیمه |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.